دلنوشته های تنهایی

اولین باری که بوسیدمت...

 

+ نهم بهمن 1393

 

نوشته شده در یکشنبه سوم اسفند 1393ساعت 12:28 توسط هادی|



تنهاییِ من...

 

تو دیوانه وار به من نفوذ کردی،

 

تو بارانی از اشک بر چشمانم جاری کردی،

 

تو رگ هایم را گشودی و من از درون خون ریزی کردم...

 

نوشته شده در جمعه نهم آبان 1393ساعت 13:48 توسط هادی|



سال هاست رفته ای و من

 

هنوز به خودم می لرزم

 

درست مثل شاخه ای که چند لحظه قبل

 

پرنده اش پریده باشد...

 

« رضا کاظمی »

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم شهریور 1393ساعت 14:5 توسط هادی|



تمام جان و تنم را بکش در آغوشت

 

مرا که طاقت یک پیرهن جدایی نیست...

 

« علی شکری »

نوشته شده در شنبه هشتم شهریور 1393ساعت 12:23 توسط هادی|



در عشق،

 

باید درد دوری کشید

 

غمِ یار خورد

 

ترس رقیب داشت

 

و زیرِ بار این‌ همه لِه شد،

 

خوشه‌ی دست نخورده‌ی انگور زیباست

 

اما، مست نمی‌کند...!

 

« مژگان عباسلو »

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مرداد 1393ساعت 0:6 توسط هادی|



گفتی دوستت دارم

 

و من به خیابان رفتم !

 

فضای اتاق برای پرواز کافی نبود...

 

« گروس عبدالملکیان »

 

 

پ.ن : اولین باری که بهم گفتی دوستت دارم...

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393ساعت 15:0 توسط هادی|



یک بار هم ای عشق من از عقل میندیش

 

بگذار که دل حل بکند مسئله ها را...

 

« محمد علی بهمنی »

نوشته شده در سه شنبه دهم تیر 1393ساعت 22:45 توسط هادی|



انگار که یک کوه سفر کرده از این دشت

 

اینقدر که خالی شده بعد از تو جهانم...

 

« فاضل نظری »

نوشته شده در یکشنبه هجدهم خرداد 1393ساعت 1:7 توسط هادی|



حتی در ترسناک ترین کابوس های شبانه ی کودکیم هم

 

ندیده بودم که تو را به این زودی از دست میدهم...

 

 

نوشته شده در جمعه شانزدهم خرداد 1393ساعت 21:50 توسط هادی|



چقدر دوست دارم

 

شب هایی مثل امشب

 

بیشتر و مهربون تر از همیشه کنارم باشی و آرومم کنی...

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1393ساعت 0:40 توسط هادی|




مطالب پيشين
» 225
» 224
» 223
» 222
» 221
» 220
» 219
» 218
» 217
» 216