X
تبلیغات
دلنوشته های تنهایی








دلنوشته های تنهایی

با هم که قدم میزنیم


حسودی اش می شود آفتاب،


نه که هیچ گاه


قدم نزده است با ماه !



« رضا کاظمی »

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم فروردین 1393ساعت 23:27 توسط هادی|



روسری ات را بردار تا ببینم بر شب موهایت


چند زمستان برف نشسته است


تا من به بهار رسیده ام


مادر...



« ناشناس »

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم فروردین 1393ساعت 12:30 توسط هادی|



کسل کننده ترین خیابان شهر


با تو جذاب ترین نقطه ی دنیاست...




اولین بار،


شنیدن اینکه من را برای خودت بخوانی،


کنار تو...


1393/1/28


نوشته شده در یکشنبه سی و یکم فروردین 1393ساعت 12:22 توسط هادی|



می آیی،


با چشم هایی که از آتش اند و آب


و کنار شعرم می نشینی


افسوس دست هایم


کودکی است که هنوز


زبان باز نکرده است...



« رضوان ابوترابی »

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1392ساعت 14:54 توسط هادی|



نیستی کم ! نه از آیینه، نه حتی از ماه


که ز دیدار تو دیوانه ترم تا از ماه



« فاضل نظری »

نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1392ساعت 7:59 توسط هادی|



چشم بر در، حال مضطر، بعدِ تو اينگونه ام


منتظر، دلتنگ مثل مادر سربازها...



« امیر تیموری »

نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1392ساعت 23:56 توسط هادی|



دارم خفه می شوم،


و این از هوای سرزمینی است


که تو دیگر در آن نفس نمی کشی...



« منیره حسینی »

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1392ساعت 23:15 توسط هادی|



انگار که شاهرگ احساسم را بریده باشی


بند نمی آید


دوست داشتنت !



« ناشناس »

نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1392ساعت 3:11 توسط هادی|



چشمانت کارناوال آتش بازیست!


یک روز در هر سال


برای تماشایش می روم


و باقی روزهایم را


وقف خاموش کردن آتشی می کنم


که زیر پوستم شعله می کشد...



« نزار قبانی » 


+ به یاد پنجم آبان، و نگاهت که تو اون شب بارونی تا عمق وجودم نفوذ کرد...

نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1392ساعت 14:16 توسط هادی|



و من تمام مدت،


به کت و شلواری فکر میکردم که


برای عروسی دیشب کنار گذاشته بودی...



نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1392ساعت 12:29 توسط هادی|




مطالب پيشين
» 211
» 210
» 209
» 208
» 207
» 206
» 205
» 204
» 203
» 202